|
|
|
|
|
چه کسی میگوید که گرانی اینجاست؟! دوره ی ارزانی است! شرافت ارزان، قیمت عزت و ایمان ارزان و دروغ از همه چیز ارزانتر! آبرو قیمت یک تکه ی نان و چه تخفیف بزرگی خورده است قیمت هر انسان... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 9:11 بعد از ظهر توسط سمیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
نه مرادم، نه مریدم، نه پیامم، نه کلامم، نه سلامم، نه علیکم، نه سپیدم، نه سیاهم، نه چنانم که تو گویی، نه چنینم که تو خوانی، نه آنگونه که گفتند و شنیدی، نه سمائم، نه زمینم، نه به زنجیر کسی بسته و برده ی دنیم، نه سرابم، نه برای دل تنهائی تو جام شرابم، نه گرفتار و اسیرم، نه حقیرم، نه فرستاده ی پیرم، نه بهر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم، نه جهنم، نه بهشتم، چنین است سرشتم، این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم، بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم. حقیقت نه برنگ است و نه بو، نه به های است و نه هو، نه به این است و نه او، نه بجام است و سبو، گر به این نقطه رسیدی بتو سربسته و در پرده بگویم، تا کسی نشنود این راز گهربار جهان را. آنچه گفتند و سرودند تو آنی، خود تو جان جهانی، گر نهانی و عیانی، تو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی، تو ندانی که خود آن نقطه ی عشقی، تو اسرار نهانی، همه جا تو، نه یک جای، نه یک پای، همه ای، با همه ای، همهمه ای، تو سکوتی، تو خود باغ بهشتی، تو بخود آمده از فلسفه ی چون و چرایی، بتو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی، در همه افلاک بزرگی، نه که جزئی، نه چون آب در اندام سبوئی، خود اوئی، بخود آی، تا بدرخانه متروکه ی هرکس ننشینی و بجز روشنی شعشعه ی پرتو خود هیچ نبینی و گل وصل بچینی. بخود آ ... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 5:31 بعد از ظهر توسط سمیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
بغضی در کمین، لبخندی شکرین، خنده ای از ته دل، یک نگاهم نگران، یک نگاهم شادان، وصدایم لرزان... آهی از سر شادیو غم _توام_ سوزی از شعله ی افروخته ی عشق، صفا، رفتن ها... سوزی از شعله ی خاموش نشستن ها، گفتن ها، خندیدن ها... دستانم سرد، قلبم گرم، پایکوبان اشک میریزم... و چرا این همه شور؟! مگر آن نیست که جدا می شود از من امشب؟! پس چرا این همه شادی؟! یادم آمد، خانه ای گرم محبت منتظرست، باید برود، من نمیفهمم، پس چرا اشک؟! پُر حسّم، متضادندو لجوج، مرگ یکدیگر را، همه درسر دارند، "من" چه کنم؟! گاه آراممو گاهی تشویش، همه ی روحو تنم را… رنگ صداقت، بوی رفاقت، شور عطوفت، رقص رقّاص طبیعت _عشق_ حسّ ناب آرزوهای محقق شده ی فصل قشنگ کودکی، همه زیباست، چه خوب… و چه شیرین، حاصل این همه عشق کجاست و بهای این همه یکرنگی چیست؟! دیشب بود، راهیشان کردیم به دیار یاربازان همان کوچه ی نور؛ خواهرم را، همه ی جانو کسم را... راهیش کردیم، در لباسی به مثابه فرشته، سپید... و خداحافظی تلخو شیرین شبانه سخت بود، و خدا واسطه بود که اگر نبود، این جدایی غیرممکن بود... و خودش حافظشان است، دلگرمی من به همین است... 15 اسفند 87 13:21 |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 16 اسفند1387ساعت 1:50 بعد از ظهر توسط سمیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
مارها قورباغهها را می خوردند و قورباغهها از این نابسامانی بسیار غمگین بودند |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 20 مهر1387ساعت 9:28 قبل از ظهر توسط سمیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
رویای شبانگاهی نزدیک سحر کسی بیدارم کرد، ماه اتاقم را روشن کرد، باد در را بست... محفل خودمانی بود، چشمانم تو را می دید، بی پرده... خواستی، نخواستم، خواستی، نخواستم، آنقدر که رفتی... ماه نورش را گرفت، سحر شد، پنجره بسته بود... بازارسیاه دیروز به بازار رفته بودم. دلم را به قیمت محبت کسی فروختم... صبح امروز برای نقد محبتش رفتم، خبر دادند موجودی اش خالیست، محبتی در حسابش نیست! می گویند متواری شده... ماه نو دیروز پس از غروب، خورشید به خانه ام آمد، گلایه از کار سخت داشت، گفت چند روزی استراحت خواهد کرد... صدایی مهیب آمد، چیزی بر بام افتاد، ماه بود، در آخرین لحظه تا دیدار جان داده بود... خورشید می خندید: نمی شود، شب دنیا را فرا خواهد گرفت، از طلوع فردا کارمان را با ماه نو شروع خواهیم کرد...
چوب طمع صدایت را می شنیدم آن روز که فریاد می زدی فردا ازآن ماست... امروز فرداست، صدایی از تو برنمی آید، کاش به همان دیروز قناعت کرده بودیم... هبوط سرد پرسیدم خانه ات کجاست؟ پاسخ دادی میان ابرها. گفتم مرا به آنجا راهی نیست.گفتی هست، اگر بخواهی ستاره ی خانه ام خواهی شد... خواستم و چه عروج زیبایی بود به بالاها... شب شد، ستاره ها تک تک به خانه مان می آمدند، رویای تک ستاره بودن را با خود به زمین آوردم... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 6:57 بعد از ظهر توسط سمیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
گفتی بنویس، نپرسیدم از چه؟! شاید آن موقع می دانستم که باید از راز درونم بنویسم! اما حالا، هرچه قلمم را بر کاغذ میگردانم، نه کلمه ای آفریده می شود و نه حتی حرفی... با خود می اندیشم، چرا چنین شدم؟! انگار با من قهرند همه ی آنهایی که دیروز مونسم بودند و گوش شنوای حرفهایم و نوازشگر اشکهایم... کاغذهایم را می گویم، می خواهم با آنها سخن بگویم، اما از من روی گردانند، صدایشان می کنم، نمی شنوند و گاه همنشینی با دیواره های سنگی و بی روح سطل زباله را به همراهی قلب سیاه من ترجیح می دهند... قلمم نیز – همانی که دیروز با اشاره ی نگاهم بر صفحه ی کاغذ، کودکانه تاب می خورد- قدم برنمی دارد، به گوشه ای می اندازمش، شاد می شود! و از فرط شادی خطی به یادگار بر دیوار اتاق می کشد... نگران می شوم، یادت می کنم، عشقت را لحظه ای به یاد می آورم و برای کشیدن آهی از سر سوز دل – و شاید از سر افسوس – سر به بالا می آورم، نگاهم از قاب پنجره به آسمان شب می افتد، او نیز نگاهم می کند، نوعی التماس را از چشمانش می خوانم... از من می خواهد که کاغذم باشد، وسعتش را برای نوشتنم از تو، ناچیز می داند... نور ماه را ارزانی ام می دارد، به دستم می دهدش، نگاهش می کنم، حیرانی را از چشمانم می خواند که ماه در دستان من چه می کند؟! به چه کارم می آید؟! آرام در گوشم زمزمه می کند: قلمت! چه تناقضی! کاغذم آسمان، قلمم ماه، دستانم اما ناتوان، ماه را رها میکنم و نگاهم را از آسمان می گیرم، چهره ام درهم می شود، با خود می اندیشم: به سخره ام گرفتند همه...! باد می وزد، خبری دارد انگار... گوشهایم را می سپارم به باد، سخن می گوید با من: کهکشانی منتظر است، بنویس، از او بنویس... مدام می وزد و اصرار می ورزد، جا می زنم، سیلی ام می زند... از روی اجبار، دستم را بلند می کنم، ماه را در دستانم میگیرم، چشمهایم را می بندم، لحظه ای با یاد تو ماه را بر صفحه ی خشک و بی روح آسمان، می لرزانمش، می رقصانمش... نسیمی از کنارم می گذرد، چشمهایم را باز می کنم، چه میبینم خدایا؟! آسمان تاریک و خاموش من حالا ستاره باران شده، آری، انگار نقش ستاره ها را زده ام، نقش ستاره ها نقش توست، نمی دانستم که با "یاد تو" می توانم آسمان را جان دهم... ناگهان گذشته را مرور می کنم، یادم می آید که اینجا جای من نیست، من با "از یاد بردنش" پیمان بسته ام، پس برمی گردم... کاغذم همچنان در سطل زباله است، قلمم گوشه ی اتاق... صدای نیشخندشان را می شنوم...
(23خردادماه 87 – 00:56) |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 1 تیر1387ساعت 11:47 قبل از ظهر توسط سمیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
سالها پیش دل من که به عشق ایمان داشت تا که آن نغمه ی جان بخش تو از دور شنید اندرین مزرع آفت زده ی شوم حیات شاخ امیدی کاشت... من... در باغ "بی برگی" زادم و در فقر، غنی گشتم و از چشمه ایمان، سیراب شدم و در هوای دوست داشتن، دم زدم و در آرزوی آزادی، سر برداشتم و در بالای غرور، قامت کشیدم... و از دانش، طعامم دادند و از شعر، شرابم نوشاندند و از مهر، نوازشم کردند... و حقیقت، دینم شد و خیر، حیاتم شد و کارِ ماندنم و "زیبایی"، عشقم شد و بهانه ی زیستنم... (دکتر شریعتی) |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 10 خرداد1387ساعت 7:55 بعد از ظهر توسط سمیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر دروغ رنگ داشت اگر عشق، ارتفاع داشت اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت اگر گناه وزن داشت اگر غرور نبود اگر دیوار نبود اگر ساعتها نبودند اگر خواب حقیقت داشت
اگر مرگ نبود اگر عشق نبود اگر کینه نبود اگر خداوند یک آرزوی انسان را برآورده میکرد
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 11:27 قبل از ظهر توسط سمیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
تو را دوست میدارم...
تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 12:7 بعد از ظهر توسط سمیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تامردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند…! پياده روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني باسنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذررو به مرد دروازه بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟" دروازهبان: "روز به خير، اينجا بهشت است." - "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم." دروازه بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "ميتوانيد وارد شويد و هر چقدر دلتان ميخواهد بنوشيد." - اسب و سگم هم تشنهاند. نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است." مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند،به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود وصورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود. مسافر گفت: " روز بخير!" مرد با سرش جواب داد. - ما خيلي تشنهايم . من، اسبم و سگم. مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيدبنوشيد. مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند. مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد. مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟ - بهشت! - بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است! - آنجا بهشت نيست، دوزخ است. مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود! " - كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند!!! چون تمام آنهايي كه حاضرندبهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند... بخشي از كتاب "شيطان و دوشیزه پريم " اثر پائولو كوئيلو |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 31 فروردین1387ساعت 11:4 قبل از ظهر توسط سمیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را (حافظ شیرازی)
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را هرآنکس چیز می بخشد ز ملک خویش می بخشد نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را (هاتف اصفهانی) اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم تمام روح اعضا را هرآنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد نه چون هاتف که می بخشد سر و دست و تن و پا را سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند نه بر آن ترک شیرازی که شور افکنده دلها را (شهریار) بسا من را عجب آمد ز احوال شما خوبان که عیب یکدگر جویید و لفظ شعر حافظ را هرآنکس هدیه ای آرد برای دلبر رعنا ادب گوید که نشمارد کسی عیب هدایا را اگر حافظ به او بخشد سمرقند و بخارا را به تعبیری عیان سازد مقام و قیمت دل را وگر هاتف به او بخشد سر و دست و تن و پا را فدای او همی سازد تمام قالب دل را وگر هم شهریار آرد برایش روح اعضا را حیات و روح بخشد همی اعضای هاتف را اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را خوشا احوال و ایامش که دارد هر دو عالم را سمرقند و بخارا، تمام روح و اعضا، دل هرآن کودل بدست آرد نخواهد ملک دارا را (ساره افتخارزاده) |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 16 فروردین1387ساعت 0:13 قبل از ظهر توسط سمیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
کلاس آرام و عصری گرم و خواب انگیز صداهای گچ و پا و کلام گرم استادی؛ دو چشمم میکند از خواب خوش لبریز بغل دستی تلنگر می زند:"برخیز" دریغ اما اثربخشی ندارد این تلنگر نیز... *** میان چرت و بیداری به ناگه نغمه ی زیبا و لرزآور ز کیف خواهری، خوابم پراند از سر -"عزیزم صبر تا یک لحظه ی دیگر" - تبسم می شود جاری به روی عده ای دیگر- *** ز سرخوش می پرد خوابم، تمرکز باز می یابم ولی ناگاه آهنگی شبیه بندری، یا یک چنین زنگی ز سوی دیگری می خیزد و این بار پسر تا بیخ گوشش قرمز و رنگی... *** دگر استاد شد شاکی "چه شد بر عالم خاکی که هر کس راست "همراهی" نه شرمی از کلاس است و نه از استادتان باکی" *** خدایا! باز کلاس آرام و عصری گرم و خواب انگیز صداهای گچ و پا و کلام گرم تکراری... صدای دیگری هم آه می آید؛ صدای بلبلی، از جیب استاد است انگاری! چه آهنگ خوشی "همراه" ایشان می کند جاری...
(محمدباقر کاظمی) |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 16 فروردین1387ساعت 0:12 قبل از ظهر توسط سمیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد، اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند و بر آشیانه بلندش، روز و رزوگار را دستی نیست ... دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج و جذب زیبایی های روح که زیبایی های محسوس را به گونه ای دیگر می بیند. عشق، طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است. اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار است و سرشار از نجابت. عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است. اگر دوری به طول انجامد ضعیف می شود، اگر تمام دوام یابد به ابتذال می کشد، و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و « دیدار و پرهیز » زنده و نیرومند می ماند. اما دوست داشتن با این حالات نا آشناست. دنیایش دنیای دیگری است. عشق جوششی یک جانبه است، و از این رو همیشه اشتباه می کند و در انتخاب به سختی می لغزد و یا همواره یک جانبه است و می ماند و گاه، میان دو بیگانه نا همانند، عشقی جرقه می زند و چون در تاریکی است و یک دیگر را نمی بینند، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنایی آن، چهره یک دیگر را می توانند دید و در این جاست که گاه، پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق که در چهره هم می نگرند، احساس می کنند که هم دیگر را نمی شناسند و بیگانگی و ناآشنایی پی از عشق، که درد کوچکی نیست، فراوان است. اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور سبز می شود و رشد می کند و از این رو است که همواره پس از آشنایی پدید می آید، در حقیقت، در آغاز دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یک دیگر می خوانند، و پس از « آشنا شدن » است که خودمانی می شوند، دو روح، نه دو نفر، که ممکن است دو نفر با هم در عین رو دربایستی ها ، احساس خودمانی بودن بکنند و این حالت بقدری ظریف و فرار است که به سادگی از زیر دست احساس و فهم می گریزد و سپس طعم خویشاوندی و بوی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و آهنگ کلام یک دیگری احساس می شود و از این منزل است که ناگهان، خود بخود، دو همسفر به چشم می بینند که به پهن دشت بی کرانه مهربانی رسیده اند و آسمان صاف و بی لک دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه زده است و افق های روشن و پاک و صمیمی « ایمان » در برابرشان باز است و نسیمی نرم و لطیف هم چون یک معبد متروک که در محراب پنهانی آن، خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه درد آلود نیایشش، مناره تنها و غریب آن را به لرزه می آورد هر لحظه پیام الهام های تازه آسمان های دیگر را به همراه دارد. عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی فهمیدن و اندیشیدن نیست. اما دوست داشتن، در اوج معراجش، از سرحد عقل فراتر می رود و « فهمیدن » و « اندیشیدن » را نیز از زمین بلند می کند و با خود به قله اشراق می برد. عشق زیبایی های دلخواه را در دوست می آفریند و دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در « دوست » می بیند و می یابد. عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین صمیمی، بی انتها و مطلق. عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن می دهد. *** اریک فروم کوشش کرده است « هنر عشق ورزیدن » را تعلیم دهد و آن هم به گونه ای که به کار انسان آید و این سرچشمه شگفت و اعجاز گونه قدرت را در در خدمت انسان و اجتماع انسانی قرار دهد و به عبارت دیگر عشق را از درون گرائی فردی باز گرداند و جهت عمومی و بیرونی دهد. در این جا نمی خواهم نه از این تحلیل های علمی او سخن بگویم و نه از این توصیه های هدایتی و ارشادی او بلکه در آن جا که فهرستی از عشق ها را که در میان آدمیان پدید می آید آورده است و از همه انواع آن « از هوس جنسی گرفته تا پرستش دینی» سخن می گوید دیدم که ازآن چه من در خویش دارم نامی نمی برد و آن گاه به این کشف بزرگ رسیدم که این «عشق» ها همه کار غریزه است و «عشق» زن و مرد و انسان و وطن و پدر و مادر و فرزند و حتی انسان و معبود زاده طبیعی ساختمان آدمی است و اقتضای جبری سرشت ما که ساخته دیگری است و حالت هائی است هم سنگ و هم ارز صفت هائی که در ما است و تنها یک «عشق» است که کار خود ماست نه که بر ما تحمیل شده باشد هم چون که گرسنگی یا ترس یا صیانت ذات یا درازی و کوتاهی قد و رنگ پوست و لهجه و... بلکه این «روح» است که بی دخالت طبیعت و حتی گاه علی رغم خواست طبیعت آن را می آفریند و تنها «عشقی» است که « به خود » است و « برای خود » است نه هم چون آن دیگر ها و هم چون هر چه در این عالم هست مقدمه ای و وسیله ای و طریقه ای برای نیل به مقصودی دیگر و کسب آن چه نه آن است و دیدم که این «عشق» نیست گرچه به «عشق» مانند است و دیدم که در این تاریخ بزرگ آن چه من دارم گاه به گاه پدید آمده است و از این است که آن را نه « عشق »که « دوست داشتن » نام کردم. *** خدايا : به هرکه دوست می داری بياموز که: « عشق » از « زندگی کردن » بهتر است. و به هرکه دوست تر می داری بچشان که: « دوست داشتن » از « عشق » برتر است. *** بگذار تا شیطنت عشق، چشمان تو را بر عریانی خویش بگشاید. هرچند آن، به جز معنی رنج و پریشانی نباشد. اما کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمل مکن! *** قسمتي از دست نوشته هاي دكتر شريعتي |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 11:0 قبل از ظهر توسط سمیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
خداوندا اگر روزی بشر گردی ز حال ما خبر گردی پشیمان می شوی از قصه خلقت از این بودن از این بدعت خداوندا نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه زجری می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است...
شریعتی |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 1:57 بعد از ظهر توسط سمیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
نمی خواهم خدایم بیکران باشد نمی خواهم عظیم و قادر و رحمان نمی خواهم که باشد این چنین آخر خدا را لمس باید کرد نگو کفر است خدا را می توان در باوری جا داد که در احساس و ایمان غوطه ور باشد خدا را می توان بوئید و این احساس شیرینی است نگو کفر است که کفر این است که ما از بیکران مهربانیها برای خود خدایی لامکان و بی نشان سازیم خدا را در زمین و آسمان جستن ندارد سودی ای آدم تو باید عاشقش باشی و باید گوش بسپاری به بانگ هستی و عالم که در هر خانه ای آخر خدایی هست نگو کفر است اگر من کافرم، باشد! نمی خواهم خدایا زاهدی چون دیگران باشم نمی خواهم خدایم را به قدیسی بدل سازم که ترسی باشد از او در دل و جانم نگو کفر است که سوگند یاد کردم من به خاک و آب و آتش بارها ای دوست خدا زیباترین معشوق انسانهاست خدا را نیست همزادی که او یکتاترین عاشقترین معبود انسانهاست... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 4 دی1386ساعت 11:39 قبل از ظهر توسط سمیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
کشتی در طوفان شکست و غرق شد . فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره ی کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند. دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخو ا هیم . بنابراین دست به دعا شدند و برای این که ببینند دعای کدا م بهتر مستجاب می شود به گوشه ا ی از جزیره رفتند. نخست، از خدا غذا خواستند . فردا مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن، آن را خورد . اما مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت. هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست، فردا کشتی دیگری غرق شد، زنی نجات یافت و به مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت. مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست، فردا، به صورتی معجزه آسا، تمام چیزها یی که خواسته بود به او رسید. مرد دوم هنوز هیچ نداشت. دست آخر، مرد اول از خدا کشتی خواست تا او همسرش را با خود ببر د . فردا کشتی ای آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد خواست به همراه همسرش از جزیر ه برود و مرد دوم را همانجا رها کند . پیش خود گفت، مرد دیگر حتما شایستگی نعمت های الهی را ندارد، چرا که درخواستها ی ا و پاسخ داده نشد، پس همینجا بماند بهتر است. زمان حرکت کشتی، ندایی از آسمان پرسید: چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟ پاسخ داد : این نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست کرده ام. درخواست های او که پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد. ندا، مرد را سرزنش کر د : اشتباه می کنی . زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم، این نعمت ها به تو رسید. مرد با حیرت پرسید: از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟ ندا پاسخ داد: از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 17 آذر1386ساعت 11:56 قبل از ظهر توسط سمیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
عشق هدف حیات و محرک زندگی من است و زیباتر از عشق چیزی ندیده ام و بالاتر از عشق چیزی نخواسته ام. عشق است که روح مرا به تموج وامی دارد، قلب مرا به جوش می آورد، استعدادهای نهفته ی مرا ظاهر میکند، مرا از خودخواهی و خودبینی می راند. دنیای دیگری را حس می کنم. در عالم وجود محو می شوم. احساس لطیف و قلبی حساس و دیده ای زیبابین پیدا می کنم. لرزش یک برگ، نور یک ستاره ی دور، موریانه ی کوچک، نسیم ملایم سحر، موج دریا، غروب آفتاب همه احساس و روح مرا می ربایند و از این عالم مرا به دنیای دیگری می برند... این ها همه و همه از تجلیات عشق است... به خاطر عشق است که فداکاری می کنم. به خاطر عشق است که به دنیا با بی اعتنایی می نگرم و ابعاد دیگری را می یابم. به خاطر عشق است که دنیا را زیبا می بینم و زیبایی را می پرستم. به خاطر عشق است که خدا را حس می کنم و او را می پرستم و حیات و هستی خود را تقدیمش میکنم... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 3 آذر1386ساعت 12:14 بعد از ظهر توسط سمیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
مرشدی با خود زمزمه می کرد: خدایا با من حرف بزن! پرنده ای آواز خواند، ولی او نشنید. او با صدایی بلند گفت: خدایا با من حرف بزن! رعدی در آسمان غرید، ولی او به آن گوش نکرد. اطرافش را نگاه کرد و گفت: خدایا بگذار تو را ببینم! ستاره ای درخشید، ولی او آن را ندید. فریاد زد: خدایا معجزه ای به من نشان بده! نوزادی در همسایگی او به دنیا آمد، ولی او نفهمید. این بار با ناامیدی گریه سر داد و گفت: خدایا مرا لمس کن و بگذار بدانم تو اینجا هستی! پس خدا نزدیک شد و او را لمس کرد، اما او پروانه را از روی صورتش پس زد و بی توجه به راه خود ادامه داد... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 3 آذر1386ساعت 12:10 بعد از ظهر توسط سمیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
فرشته صبر نگهبان من است در عبور از سرزمین خشک و قحطی زده فقر و رسیدن به بهشت فراوانی و ثروت فرشته صبر حافظ من است در عبور از سرزمین پست و متعفن زندگی روز مره و معمولی و رسیدن به بلندی های پاک بزرگی و افتخار فرشته صبر همراه من است در عبور از سرزمین رودخانه های خشکیده ی ضعف و رسیدن به چشمه های جوشان و موج های خروشان قدرت دستم در دستان فرشته صبر است در عبور از وادی سرآب های جذاب حرص و آز با مردمانی که بمانند یغماگران بی درنگ و با شتابی هراسناک مشغول جمع آوری مال، خانه، و اشیا گوناگون در کیسه ها یشان هستند و رسیدن به چشمه های گوارای "تعالی" و لذت های بارورآن فرشته صبر نگهبان من است در عبور از سرزمین تنگ و عقب مانده ی تعصب، خشونت و کینه به دشت های وسیع آگاهی و مهر فرشته صبر حافظ من است در عبور از برهوت آهنی بی احساسی و تنهایی و بی پیوندی به سرزمین سبز و پر آب عشق، دوستی و فداکاری. 28مرداد |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 22 مهر1386ساعت 9:5 قبل از ظهر توسط سمیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
منت دانشگاه آزاد را که ترکش موجب بی مدرکی است و به کلاس اندرش مزید بی پولی. هر ترمی که آغاز می شود موجب پرداخت زر است و چون پایان می یابد موجب خالی شدن جیب. پس در هر سالی دو ترم موجود است و در هر ترمی شهریه ای واجب. از جیب و توان که برآید / کز عهده شکرش به درآید باران شهریه بی حسابش همه را رسیده و کلاسهای لانه زنبوری اش همه جا کشیده، پرده ناموس دانشجو به واسطه بی پولی ندرد و او را به زبان خوش به بیرون از دانشگاه روانه سازد. حسابداری دانشگاه را گفته تا فرش اسکناسین بگستراند و معمار دانشگاه را فرموده تا بنای آنچنانی در کوه و بیابان برپا کند.دانشجویان را به خلعت کارشناسی قبای پرخرج لیسانس دربرگرفته و اطفال پشت کنکوری را به آرزوی دانشگاه کلاهی گشاده بر سر نهاده، دیپلمه ی بیکار به قدرت او لیسانس بیکار گشته و لیسانس بیکار به تربیتش دکتر بیکار گشته. ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند / تا تو مدرک به کف آری و به کارش نبری همه مانند تو سرگشته و بیکار و غمین / طی شده عمر به بی حاصلی و بی خبری درخبر است که در پایان سالیان دراز تحصیل کوزه ای سفالین کرامت کنند با مدرکی دهان پرکن! تا آن مدرک را بر در کوزه نهاده و آبش بنوشند. هرگاه که یکی از چاکران درس نخوانده پریشان روزگار دست انابت به امید اجابت به درگاه استاد جلیل القدر و عظیم الشان بردارد، مراد بر مرید نظر نکند، بازش بخواند، باز ناز کند، بازش به اصرار و التماس بخواند، استاد فرماید: ای چاکران شاهد باشید که بر این دانشجوی پررو غضب نمودم و او را از ارفاق های خود محروم کرده و جگرش را خون و چشمانش را گریان خواهم نمود. عاکفان درگاه استاد به تقصیر مطالعه معترف و واصفان جمالش در پاسخ به سؤالات امتحانی متحیر. یکی از چاکران سر بر آستان استاد نهاده و در امید دیدار استاد مستغرق گشته بود. حالیکه استاد بازآمد حالتها برفت و کرامتها مشاهده شد. یکی از دوستان گفت: از این درگاه که بودی چه مژده ما را کرامت کردی؟ گفت: بخاطر داشتم که چون برسیدم از صولت و جلال استاد چنان لرزه بر پشتم افتاد که جمله آرزوهایم از یاد برفت. ای کمتر از خیال و گمان و وهم / وز هرچه گفته اند و شنیده ایم و خوانده ایم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 27 تیر1386ساعت 7:38 بعد از ظهر توسط سمیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
روی هر پله ای که بایستی خدا یک پله بالاتر است نه به خاطر اینکه خداست به خاطر اینکه دست تو را بگیرد...
آرزوهاتو بنویس و یکی یکی از خدا بخواه. خدا یادش نمی ره، ولی تو یادت می ره چیزی رو که امروز داری، دیروز آرزوش رو داشتی...
هزاران دهقان برای بارش باران دعا کردند، اما خدا با کودکی بود که چکمه اش سوراخ شده بود...
ماهاتما گاندي ميگويد: هفت چيز انسان را از پاي در مي آورد و هلاک مي سازد: 1-سياست بدون شرف 2- لذت بدون وجدان 3- پول بدون کار 4-شناخت بدون ارزشها 5- تجارت بدون اخلاق 6- دانش بدون انسانيت 7- عبادت بدون فداکاري |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 15 تیر1386ساعت 7:33 بعد از ظهر توسط سمیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
آدمک آخر دنیاست، بخند آدمک مرگ همینجاست، بخند دست خطی که تو را عاشق کرد... شوخی کاغذی ماست، بخند آدمک خر نشوی گریه کنی کل دنیا سراب است، بخند آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست، بخند... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 15 تیر1386ساعت 7:32 بعد از ظهر توسط سمیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
سرمایه ی عمر آدمی یک نفس است وان یک نفس از برای یک هم نفس است گرنفسی با نفسی هم نفس است آن یک نفس از برای یک عمر بس است... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 15 تیر1386ساعت 7:32 بعد از ظهر توسط سمیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
دشت ها آلوده است در لجنزار گل لاله نخواهد رویید در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید؟ فکر نان باید کرد وهوایی که در آن نفسی تازه کنیم گل گندم خوب است ، گل خوبی زیباست ای دریغا که همه مزرعه ی دل ها را علف هرزه ی کین پوشانده است هیچکس فکر نکرد که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست وهمه مردم شهر بانگ برداشته اند که چرا سیمان نیست و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست و زمانی شده است که به غیر از انسان هیچ چیز ارزان نیست... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 15 تیر1386ساعت 7:31 بعد از ظهر توسط سمیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
نقل است که شبی نماز همی کرد، آوازی شنود که: هان ابوالحسن! خواهی که آنچه از تو میدانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟ شیخ گفت: ای بارخدای! خواهی تا آنچه از رحمت تو میدانم و از کرم تو میبینم با خلق بگویم تا دیگر هیچ کس سجودت نکند؟! آواز آمد: نه از تو نه از من! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 15 تیر1386ساعت 7:30 بعد از ظهر توسط سمیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
چه زیبنده است چنین منظره ای...
خداوندگارا چگونه بیافریدی این چنین؟ چه جَلَب جایگاهی است! مرا چرا مأوایی چنین کژ است؟! بارخدایا مرا چه کاری است اگر این بنا سرازیر شود؟! آن گاه که همی ساختند این بنا را، تفکری ننمودند که گر موجودی در عالم رویا و توهم به سر برد و با خود بیندیشاند(!) که عجب جنتی است این "ایتالیان" و عجب قصری باشد این"پیزا" بنا، و ممکن همی باشد که بر اثر کثرت جمعیت و پرا کندگی حواس(!) ،بشاید که جفت لنگانش لیز بلُنباند آن گاه حیله ای نزدش نباشد مگر آنکه گامی به جلو نهد و آنگاه با لبانی جنبان وگفتان که:"اشهد ان لا اله الا الله" (با فرض مسلمان بودن) و"اوه، نو، مای گاد، هلپ می!!!" (با فرض غیرمسلمان بودن) ناگاه بر زمین افتد و خین ازو جاری شود و آنگاه به لقاءالله پیوندی بشود او را، آیا نمی دانند که یخه شان در یوم حساب گیر است و باید بچشند طعم گوارای سوزان آتشی را که جمله ملائک بیفروختندی آن را؟! خداوندگارا رحمی بنه بر این اهل معمار و این قوم خدانترس که با بنایی که بنا نهادند، موجبات برتری سرزمین "ایتالیان" را بر دیگر سرازمین وارد آوردند، از آن جهت که مردمان دنیا جذب این بنا همی گردند و از تو خداوندا چه پنهان که در غرب تر از ما- استغفرالله- به اینان گویند"توریست" و من ندانم که این چه توری است که ایرانیان هنوز نیافتندش پس از ده سده ای که قبل از ولد مسیح پا بر سرزمین مقدس، ایران، نهادند تا به حال... خداوندگارا، رأیی دهم مگو"لا!" : اینان که مردمانی بودند کوشنده، افسوس که نبودند بر این راه که همانا مانعی نهند بی زحمت بر احدی از این طبقان همانند سیزدهمینِ طبقان تا که منع بگرداند موت همانانی را که "اشهد" گویان و یا"هلپ"گویان در حال سقوطند و خواستار یک ملکه که همی پیشی بگیرد از برای تسلیم بکردن جان به جانان آفرین... حال بر آنم است که خود به تنهایی چنین کنم. باشد که تو نیز یاری رسانم باشی که مردمان را از خطر غفلت و بی خبری نجاتی بخشیم و چه بسا مرا هم نجاتی باشد در سرای دگر و چه بسا مردمانی که در همان طبقه سیزده، برسند به حقایق زیبای حیات و زین به بعد جمع بگردانند حواسشان را در کردار و رفتار و گفتارشان تا که باشد سعادتی بنهفته در نیکوی آنها... قربان نازنین وجودتان والسلام علیک السمیراء پیزابناءالاسپانسر(از برای مرمّت) |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 10 مهر1385ساعت 2:18 بعد از ظهر توسط سمیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
برای اینکه خستگی تون در بره :
اگر ماه بودم به هرجا که بودم سراغ تو را از خدا می گرفتم وگر سنگ بودم به هرجا که بودم سر رهگذار تو جا می گرفتم اگر ماه بودی به صد ناز شاید شبی بر لب بام من می نشستی وگر سنگ بودی به هرجا که بودم مرا می شکستی، مرا می شکستی. "فریدون مشیری" |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 26 شهریور1385ساعت 7:19 قبل از ظهر توسط سمیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها شناور بودند. آنها از بیکاری خسته شده بودند. روزی همه ی فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند. ناگهان " ذکاوت" ایستاد و گفت: " بیایید با هم یک بازی کنیم، مثلاً قایم باشک" "دیوانگی" فریاد زد:"من چشم می گذارم" و همه قبول کردند. دیوانگی کنار درخت رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن:4،3،2،1،... همه رفتند تا جایی پنهان شوند! "لطافت" خود را به شاخ ماه آویزان کرد، "خیانت" داخل انبوهی از زباله ها پنهان شد، "اصالت" میان ابرها مخفی شد، "هوس" به مرکز زمین رفت، "دروغ" گفت که زیر سنگی پنهان می شوم اما، به ته دریاچه رفت، "طمع" داخل کیسه ای که خودش دوخته بود پنهان شد و "دیوانگی" مشغول شمردن بود:81،80،79،... همه پنهان شده بودند به جز "عشق" که مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد. البته جای تعجب هم نبود، همه می دانیم پنهان کردن "عشق" مشکل است... در همین حال شمارش "دیوانگی" به پایان رسید:100،99،98،97. وقتی دیوانگی به 100 رسید، "عشق" پرید و لای یک بوته ی گل رز پنهان شد. "دیوانگی" فریاد زد: دارم می آیم. اولین کسی را که پیدا کرد،"تنبلی" بود. سپس "لطافت" را روی شاخ ماه، "دروغ" را ته دریاچه، "هوس" را در مرکز زمین و... همه را یکی یکی پیدا کرد به جز"عشق". "حسادت" در گوشش زمزمه کرد: تو فقط باید "عشق" را پیدا کنی و او پشت گل های رز است. "دیوانگی" شاخه تیزی را از درخت کند و با شدت و هیجان آن را در بوته ی گل رز فرو کرد و این کار را ادامه داد تا با صدای ناله ای متوقف شد. "عشق" بیرون آمد، اما صورتش را با دستش پوشانده بود و از میان انگشتانش خون می چکید. شاخه ها چشمان او را کور کرده بود. "دیوانگی" گفت: "من چه کرده ام؟ چگونه می توانم تو را درمان کنم؟" ، "عشق" پاسخ داد:" تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی جبران کنی، باید برای همیشه کنارم بمانی." و اینگونه بود که از آن روز به بعد "عشق" کور است و "دیوانگی" همواره کنار اوست |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 7:51 بعد از ظهر توسط سمیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
یه شعر ناب و درجه یک براتون انتخاب کردم. نظر فراموش نشه !!!
عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم که در همسایه ی صدها گرسنه چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم بر لب پیمانه می کردم عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم که می دیدم یکی عریان و لرزان دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم نه طاعت می پذیرفتم نه گوش از بهر استغفاراین بیدادگرها تیز کرده پاره پاره در کف زاهد نمایان سجه ی صد دانه می کردم عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان هزاران لیلی نازآفرین را کوبه کو آواره و دیوانه می کردم عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان سراپای وجود بی وفا معشوق را پروانه می کردم عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم بعرش کبریایی، با همه صبر خدایی تا که می دیدم عزیز نابجایی ناز بریک نارود گردیده خواری می فروشد گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم که می دیدم مشوش عارف وعامی ز برق فتنه ی این علم عالم سوز مردم کش به جز اندیشه ی عشق و وفا، معدوم هر فکری در این دنیای پر افسانه می کردم عجب صبری خدا دارد چرا من جای او باشم همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد وگرنه من به جای او چو بودم یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم عجب صبری خدا دارد عجب صبری خدا دارد... "معین کرمانشاهی" |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 17 شهریور1385ساعت 5:9 بعد از ظهر توسط سمیرا
|
|
||