|
|
|
|
|
در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها شناور بودند. آنها از بیکاری خسته شده بودند. روزی همه ی فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند. ناگهان " ذکاوت" ایستاد و گفت: " بیایید با هم یک بازی کنیم، مثلاً قایم باشک" "دیوانگی" فریاد زد:"من چشم می گذارم" و همه قبول کردند. دیوانگی کنار درخت رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن:4،3،2،1،... همه رفتند تا جایی پنهان شوند! "لطافت" خود را به شاخ ماه آویزان کرد، "خیانت" داخل انبوهی از زباله ها پنهان شد، "اصالت" میان ابرها مخفی شد، "هوس" به مرکز زمین رفت، "دروغ" گفت که زیر سنگی پنهان می شوم اما، به ته دریاچه رفت، "طمع" داخل کیسه ای که خودش دوخته بود پنهان شد و "دیوانگی" مشغول شمردن بود:81،80،79،... همه پنهان شده بودند به جز "عشق" که مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد. البته جای تعجب هم نبود، همه می دانیم پنهان کردن "عشق" مشکل است... در همین حال شمارش "دیوانگی" به پایان رسید:100،99،98،97. وقتی دیوانگی به 100 رسید، "عشق" پرید و لای یک بوته ی گل رز پنهان شد. "دیوانگی" فریاد زد: دارم می آیم. اولین کسی را که پیدا کرد،"تنبلی" بود. سپس "لطافت" را روی شاخ ماه، "دروغ" را ته دریاچه، "هوس" را در مرکز زمین و... همه را یکی یکی پیدا کرد به جز"عشق". "حسادت" در گوشش زمزمه کرد: تو فقط باید "عشق" را پیدا کنی و او پشت گل های رز است. "دیوانگی" شاخه تیزی را از درخت کند و با شدت و هیجان آن را در بوته ی گل رز فرو کرد و این کار را ادامه داد تا با صدای ناله ای متوقف شد. "عشق" بیرون آمد، اما صورتش را با دستش پوشانده بود و از میان انگشتانش خون می چکید. شاخه ها چشمان او را کور کرده بود. "دیوانگی" گفت: "من چه کرده ام؟ چگونه می توانم تو را درمان کنم؟" ، "عشق" پاسخ داد:" تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی جبران کنی، باید برای همیشه کنارم بمانی." و اینگونه بود که از آن روز به بعد "عشق" کور است و "دیوانگی" همواره کنار اوست |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 7:51 بعد از ظهر توسط سمیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
یه شعر ناب و درجه یک براتون انتخاب کردم. نظر فراموش نشه !!!
عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم که در همسایه ی صدها گرسنه چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم بر لب پیمانه می کردم عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم که می دیدم یکی عریان و لرزان دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم نه طاعت می پذیرفتم نه گوش از بهر استغفاراین بیدادگرها تیز کرده پاره پاره در کف زاهد نمایان سجه ی صد دانه می کردم عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان هزاران لیلی نازآفرین را کوبه کو آواره و دیوانه می کردم عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان سراپای وجود بی وفا معشوق را پروانه می کردم عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم بعرش کبریایی، با همه صبر خدایی تا که می دیدم عزیز نابجایی ناز بریک نارود گردیده خواری می فروشد گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم که می دیدم مشوش عارف وعامی ز برق فتنه ی این علم عالم سوز مردم کش به جز اندیشه ی عشق و وفا، معدوم هر فکری در این دنیای پر افسانه می کردم عجب صبری خدا دارد چرا من جای او باشم همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد وگرنه من به جای او چو بودم یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم عجب صبری خدا دارد عجب صبری خدا دارد... "معین کرمانشاهی" |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 17 شهریور1385ساعت 5:9 بعد از ظهر توسط سمیرا
|
|
||