|
|
|
|
|
روی هر پله ای که بایستی خدا یک پله بالاتر است نه به خاطر اینکه خداست به خاطر اینکه دست تو را بگیرد...
آرزوهاتو بنویس و یکی یکی از خدا بخواه. خدا یادش نمی ره، ولی تو یادت می ره چیزی رو که امروز داری، دیروز آرزوش رو داشتی...
هزاران دهقان برای بارش باران دعا کردند، اما خدا با کودکی بود که چکمه اش سوراخ شده بود...
ماهاتما گاندي ميگويد: هفت چيز انسان را از پاي در مي آورد و هلاک مي سازد: 1-سياست بدون شرف 2- لذت بدون وجدان 3- پول بدون کار 4-شناخت بدون ارزشها 5- تجارت بدون اخلاق 6- دانش بدون انسانيت 7- عبادت بدون فداکاري |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 15 تیر1386ساعت 7:33 بعد از ظهر توسط سمیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
آدمک آخر دنیاست، بخند آدمک مرگ همینجاست، بخند دست خطی که تو را عاشق کرد... شوخی کاغذی ماست، بخند آدمک خر نشوی گریه کنی کل دنیا سراب است، بخند آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست، بخند... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 15 تیر1386ساعت 7:32 بعد از ظهر توسط سمیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
سرمایه ی عمر آدمی یک نفس است وان یک نفس از برای یک هم نفس است گرنفسی با نفسی هم نفس است آن یک نفس از برای یک عمر بس است... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 15 تیر1386ساعت 7:32 بعد از ظهر توسط سمیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
دشت ها آلوده است در لجنزار گل لاله نخواهد رویید در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید؟ فکر نان باید کرد وهوایی که در آن نفسی تازه کنیم گل گندم خوب است ، گل خوبی زیباست ای دریغا که همه مزرعه ی دل ها را علف هرزه ی کین پوشانده است هیچکس فکر نکرد که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست وهمه مردم شهر بانگ برداشته اند که چرا سیمان نیست و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست و زمانی شده است که به غیر از انسان هیچ چیز ارزان نیست... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 15 تیر1386ساعت 7:31 بعد از ظهر توسط سمیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
نقل است که شبی نماز همی کرد، آوازی شنود که: هان ابوالحسن! خواهی که آنچه از تو میدانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟ شیخ گفت: ای بارخدای! خواهی تا آنچه از رحمت تو میدانم و از کرم تو میبینم با خلق بگویم تا دیگر هیچ کس سجودت نکند؟! آواز آمد: نه از تو نه از من! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 15 تیر1386ساعت 7:30 بعد از ظهر توسط سمیرا
|
|
||