|
|
|
|
|
عشق هدف حیات و محرک زندگی من است و زیباتر از عشق چیزی ندیده ام و بالاتر از عشق چیزی نخواسته ام. عشق است که روح مرا به تموج وامی دارد، قلب مرا به جوش می آورد، استعدادهای نهفته ی مرا ظاهر میکند، مرا از خودخواهی و خودبینی می راند. دنیای دیگری را حس می کنم. در عالم وجود محو می شوم. احساس لطیف و قلبی حساس و دیده ای زیبابین پیدا می کنم. لرزش یک برگ، نور یک ستاره ی دور، موریانه ی کوچک، نسیم ملایم سحر، موج دریا، غروب آفتاب همه احساس و روح مرا می ربایند و از این عالم مرا به دنیای دیگری می برند... این ها همه و همه از تجلیات عشق است... به خاطر عشق است که فداکاری می کنم. به خاطر عشق است که به دنیا با بی اعتنایی می نگرم و ابعاد دیگری را می یابم. به خاطر عشق است که دنیا را زیبا می بینم و زیبایی را می پرستم. به خاطر عشق است که خدا را حس می کنم و او را می پرستم و حیات و هستی خود را تقدیمش میکنم... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 3 آذر1386ساعت 12:14 بعد از ظهر توسط سمیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
مرشدی با خود زمزمه می کرد: خدایا با من حرف بزن! پرنده ای آواز خواند، ولی او نشنید. او با صدایی بلند گفت: خدایا با من حرف بزن! رعدی در آسمان غرید، ولی او به آن گوش نکرد. اطرافش را نگاه کرد و گفت: خدایا بگذار تو را ببینم! ستاره ای درخشید، ولی او آن را ندید. فریاد زد: خدایا معجزه ای به من نشان بده! نوزادی در همسایگی او به دنیا آمد، ولی او نفهمید. این بار با ناامیدی گریه سر داد و گفت: خدایا مرا لمس کن و بگذار بدانم تو اینجا هستی! پس خدا نزدیک شد و او را لمس کرد، اما او پروانه را از روی صورتش پس زد و بی توجه به راه خود ادامه داد... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 3 آذر1386ساعت 12:10 بعد از ظهر توسط سمیرا
|
|
||