|
|
|
|
|
عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد، اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند و بر آشیانه بلندش، روز و رزوگار را دستی نیست ... دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج و جذب زیبایی های روح که زیبایی های محسوس را به گونه ای دیگر می بیند. عشق، طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است. اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار است و سرشار از نجابت. عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است. اگر دوری به طول انجامد ضعیف می شود، اگر تمام دوام یابد به ابتذال می کشد، و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و « دیدار و پرهیز » زنده و نیرومند می ماند. اما دوست داشتن با این حالات نا آشناست. دنیایش دنیای دیگری است. عشق جوششی یک جانبه است، و از این رو همیشه اشتباه می کند و در انتخاب به سختی می لغزد و یا همواره یک جانبه است و می ماند و گاه، میان دو بیگانه نا همانند، عشقی جرقه می زند و چون در تاریکی است و یک دیگر را نمی بینند، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنایی آن، چهره یک دیگر را می توانند دید و در این جاست که گاه، پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق که در چهره هم می نگرند، احساس می کنند که هم دیگر را نمی شناسند و بیگانگی و ناآشنایی پی از عشق، که درد کوچکی نیست، فراوان است. اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور سبز می شود و رشد می کند و از این رو است که همواره پس از آشنایی پدید می آید، در حقیقت، در آغاز دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یک دیگر می خوانند، و پس از « آشنا شدن » است که خودمانی می شوند، دو روح، نه دو نفر، که ممکن است دو نفر با هم در عین رو دربایستی ها ، احساس خودمانی بودن بکنند و این حالت بقدری ظریف و فرار است که به سادگی از زیر دست احساس و فهم می گریزد و سپس طعم خویشاوندی و بوی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و آهنگ کلام یک دیگری احساس می شود و از این منزل است که ناگهان، خود بخود، دو همسفر به چشم می بینند که به پهن دشت بی کرانه مهربانی رسیده اند و آسمان صاف و بی لک دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه زده است و افق های روشن و پاک و صمیمی « ایمان » در برابرشان باز است و نسیمی نرم و لطیف هم چون یک معبد متروک که در محراب پنهانی آن، خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه درد آلود نیایشش، مناره تنها و غریب آن را به لرزه می آورد هر لحظه پیام الهام های تازه آسمان های دیگر را به همراه دارد. عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی فهمیدن و اندیشیدن نیست. اما دوست داشتن، در اوج معراجش، از سرحد عقل فراتر می رود و « فهمیدن » و « اندیشیدن » را نیز از زمین بلند می کند و با خود به قله اشراق می برد. عشق زیبایی های دلخواه را در دوست می آفریند و دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در « دوست » می بیند و می یابد. عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین صمیمی، بی انتها و مطلق. عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن می دهد. *** اریک فروم کوشش کرده است « هنر عشق ورزیدن » را تعلیم دهد و آن هم به گونه ای که به کار انسان آید و این سرچشمه شگفت و اعجاز گونه قدرت را در در خدمت انسان و اجتماع انسانی قرار دهد و به عبارت دیگر عشق را از درون گرائی فردی باز گرداند و جهت عمومی و بیرونی دهد. در این جا نمی خواهم نه از این تحلیل های علمی او سخن بگویم و نه از این توصیه های هدایتی و ارشادی او بلکه در آن جا که فهرستی از عشق ها را که در میان آدمیان پدید می آید آورده است و از همه انواع آن « از هوس جنسی گرفته تا پرستش دینی» سخن می گوید دیدم که ازآن چه من در خویش دارم نامی نمی برد و آن گاه به این کشف بزرگ رسیدم که این «عشق» ها همه کار غریزه است و «عشق» زن و مرد و انسان و وطن و پدر و مادر و فرزند و حتی انسان و معبود زاده طبیعی ساختمان آدمی است و اقتضای جبری سرشت ما که ساخته دیگری است و حالت هائی است هم سنگ و هم ارز صفت هائی که در ما است و تنها یک «عشق» است که کار خود ماست نه که بر ما تحمیل شده باشد هم چون که گرسنگی یا ترس یا صیانت ذات یا درازی و کوتاهی قد و رنگ پوست و لهجه و... بلکه این «روح» است که بی دخالت طبیعت و حتی گاه علی رغم خواست طبیعت آن را می آفریند و تنها «عشقی» است که « به خود » است و « برای خود » است نه هم چون آن دیگر ها و هم چون هر چه در این عالم هست مقدمه ای و وسیله ای و طریقه ای برای نیل به مقصودی دیگر و کسب آن چه نه آن است و دیدم که این «عشق» نیست گرچه به «عشق» مانند است و دیدم که در این تاریخ بزرگ آن چه من دارم گاه به گاه پدید آمده است و از این است که آن را نه « عشق »که « دوست داشتن » نام کردم. *** خدايا : به هرکه دوست می داری بياموز که: « عشق » از « زندگی کردن » بهتر است. و به هرکه دوست تر می داری بچشان که: « دوست داشتن » از « عشق » برتر است. *** بگذار تا شیطنت عشق، چشمان تو را بر عریانی خویش بگشاید. هرچند آن، به جز معنی رنج و پریشانی نباشد. اما کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمل مکن! *** قسمتي از دست نوشته هاي دكتر شريعتي |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 11:0 قبل از ظهر توسط سمیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
خداوندا اگر روزی بشر گردی ز حال ما خبر گردی پشیمان می شوی از قصه خلقت از این بودن از این بدعت خداوندا نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه زجری می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است...
شریعتی |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 1:57 بعد از ظهر توسط سمیرا
|
|
||