|
|
|
|
|
سالها پیش دل من که به عشق ایمان داشت تا که آن نغمه ی جان بخش تو از دور شنید اندرین مزرع آفت زده ی شوم حیات شاخ امیدی کاشت... من... در باغ "بی برگی" زادم و در فقر، غنی گشتم و از چشمه ایمان، سیراب شدم و در هوای دوست داشتن، دم زدم و در آرزوی آزادی، سر برداشتم و در بالای غرور، قامت کشیدم... و از دانش، طعامم دادند و از شعر، شرابم نوشاندند و از مهر، نوازشم کردند... و حقیقت، دینم شد و خیر، حیاتم شد و کارِ ماندنم و "زیبایی"، عشقم شد و بهانه ی زیستنم... (دکتر شریعتی) |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 10 خرداد1387ساعت 7:55 بعد از ظهر توسط سمیرا
|
|
||