تبليغاتX
سقوط از برج پیزا
توقف در طبقه سیزدهم

بغضی در کمین، لبخندی شکرین، خنده ای از ته دل، یک نگاهم نگران، یک نگاهم شادان، وصدایم لرزان...

آهی از سر شادیو غم _توام_ سوزی از شعله ی افروخته ی عشق، صفا، رفتن ها... سوزی از شعله ی خاموش نشستن ها، گفتن ها، خندیدن ها...

دستانم سرد، قلبم گرم، پایکوبان اشک میریزم...

و چرا این همه شور؟! مگر آن نیست که جدا می شود از من امشب؟! پس چرا این همه شادی؟!

یادم آمد، خانه ای گرم محبت منتظرست، باید برود، من نمیفهمم، پس چرا اشک؟!

پُر حسّم، متضادندو لجوج، مرگ یکدیگر را، همه درسر دارند، "من" چه کنم؟! گاه آراممو گاهی تشویش، همه ی روحو تنم را…

رنگ صداقت، بوی رفاقت، شور عطوفت، رقص رقّاص طبیعت _عشق_ حسّ ناب آرزوهای محقق شده ی فصل قشنگ کودکی، همه زیباست، چه خوب…

و چه شیرین، حاصل این همه عشق کجاست و بهای این همه یکرنگی چیست؟!

دیشب بود، راهیشان کردیم به دیار یاربازان همان کوچه ی نور؛ خواهرم را، همه ی جانو کسم را...

راهیش کردیم، در لباسی به مثابه فرشته، سپید...

و خداحافظی تلخو شیرین شبانه سخت بود، و خدا واسطه بود که اگر نبود، این جدایی غیرممکن بود...

و خودش حافظشان است، دلگرمی من به همین است...

 15 اسفند 87

13:21

+ نوشته شده در  جمعه 16 اسفند1387ساعت 1:50 بعد از ظهر  توسط سمیرا   |