|
|
|
|
|
پناهِ بي پناه
كردار لاقيدو بي پرواي اين قوم نمك خورده خدا را برده طاقت؛ به پندارم پشيمان است ازين خلقت... چندگاهي است به اين انديشم كه پناهي همه داريم بهنگام دل تنگ و گرفته داشتن صعب و مصيبت آن است: خداي اين قوم بودن و خود، خدا نداشتن...
چشم به راه سالهاست كه بي تو شبهايمان پر زكابوس است و روزهايمان پر ز شب... وعده دادي كه مي آيي، سراسيمه و مشتاق بيست سال، بيتاب ديدنت ماندم و نيامدي؛ نشان به آن نشان كه دوهزار سال از ميلاد مسيح مي گذشت و عصر، عصر گفتگوي تمدن ها بود و رايانه هاي جيبي و بازار … D&G
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 7:23 بعد از ظهر توسط سمیرا
|
|
||