تبليغاتX
سقوط از برج پیزا - در همین نزدیکی...
توقف در طبقه سیزدهم

مرشدی با خود زمزمه می کرد: خدایا با من حرف بزن! پرنده ای آواز خواند، ولی او نشنید.

او با صدایی بلند گفت: خدایا با من حرف بزن! رعدی در آسمان غرید، ولی او به آن گوش نکرد.

اطرافش را نگاه کرد و گفت: خدایا بگذار تو را ببینم! ستاره ای درخشید، ولی او آن را ندید.

فریاد زد: خدایا معجزه ای به من نشان بده! نوزادی در همسایگی او به دنیا آمد، ولی او نفهمید.

این بار با ناامیدی گریه سر داد و گفت: خدایا مرا لمس کن و بگذار بدانم تو اینجا هستی!

پس خدا نزدیک شد و او را لمس کرد، اما او پروانه را از روی صورتش پس زد و بی توجه به راه خود ادامه داد...

+ نوشته شده در  شنبه 3 آذر1386ساعت 12:10 بعد از ظهر  توسط سمیرا   |