تبليغاتX
سقوط از برج پیزا - آسمان جل...
توقف در طبقه سیزدهم

 

گفتی بنویس، نپرسیدم از چه؟! شاید آن موقع می دانستم که باید از راز درونم بنویسم! اما حالا، هرچه قلمم را بر کاغذ میگردانم، نه کلمه ای آفریده می شود و نه حتی حرفی...

با خود می اندیشم، چرا چنین شدم؟! انگار با من قهرند همه ی آنهایی که دیروز مونسم بودند و گوش شنوای حرفهایم و نوازشگر اشکهایم...

کاغذهایم را می گویم، می خواهم با آنها سخن بگویم، اما از من روی گردانند، صدایشان می کنم، نمی شنوند و گاه همنشینی با دیواره های سنگی و بی روح سطل زباله را به همراهی قلب سیاه من ترجیح می دهند...

قلمم نیز – همانی که دیروز با اشاره ی نگاهم بر صفحه ی کاغذ، کودکانه تاب می خورد- قدم برنمی دارد، به گوشه ای می اندازمش، شاد می شود! و از فرط شادی خطی به یادگار بر دیوار اتاق می کشد...

نگران می شوم، یادت می کنم، عشقت را لحظه ای به یاد می آورم و برای کشیدن آهی از سر سوز دل – و شاید از سر افسوس – سر به بالا می آورم، نگاهم از قاب پنجره به آسمان شب می افتد، او نیز نگاهم می کند، نوعی التماس را از چشمانش می خوانم...

از من می خواهد که کاغذم باشد، وسعتش را برای نوشتنم از تو، ناچیز می داند... نور ماه را ارزانی ام می دارد، به دستم می دهدش، نگاهش می کنم، حیرانی را از چشمانم می خواند که ماه در دستان من چه می کند؟! به چه کارم می آید؟! آرام در گوشم زمزمه می کند: قلمت!

چه تناقضی! کاغذم آسمان، قلمم ماه، دستانم اما ناتوان، ماه را رها میکنم و نگاهم را از آسمان می گیرم، چهره ام درهم می شود، با خود می اندیشم:  به سخره ام گرفتند همه...!

باد می وزد، خبری دارد انگار... گوشهایم را می سپارم به باد، سخن می گوید با من: کهکشانی منتظر است، بنویس، از او بنویس...

مدام می وزد و اصرار می ورزد، جا می زنم، سیلی ام می زند...  از روی اجبار، دستم را بلند می کنم، ماه را در دستانم میگیرم، چشمهایم را می بندم، لحظه ای با یاد تو ماه را بر صفحه ی خشک و بی روح آسمان، می لرزانمش، می رقصانمش...

نسیمی از کنارم می گذرد، چشمهایم را باز می کنم، چه میبینم خدایا؟!

آسمان تاریک و خاموش من حالا ستاره باران شده، آری، انگار نقش ستاره ها را زده ام، نقش ستاره ها نقش توست، نمی دانستم که با "یاد تو" می توانم آسمان را جان دهم...

ناگهان گذشته را مرور می کنم، یادم می آید که اینجا جای من نیست، من با "از یاد بردنش" پیمان بسته ام، پس برمی گردم...

کاغذم همچنان در سطل زباله است، قلمم گوشه ی اتاق...

صدای نیشخندشان را می شنوم...

 

(23خردادماه 87 – 00:56)

+ نوشته شده در  شنبه 1 تیر1387ساعت 11:47 قبل از ظهر  توسط سمیرا   |